ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

587

معجم البلدان ( فارسى )

لياح له بطن الرويل مجنّة * و منه بأبقاء الحريداء مكنس « 1 » روين [ - ] با باء دو نقطه زير و نون پايانين ديهى است از گرگان . رويّه [ ر و ى ى ] گويى كوچك نماى ريّه يكى رى به معنى تشنگى است و گويند رؤيّه با همزه آبى است در عربستان . فرزدق چنين مىسرايد : هل تعلمون غداة يطرد سبيكم * بالصّمد بين رويّة و طحال « 2 » اخطل نيز در وصف ابر چنين مىسرايد : و علا البسيطة و الشّقيق بريّق * فالضّوج بين رؤيّة و طحال « 3 » شاعر رويه را در شعر زير به صورت مثنا آورده تا وزن شعر درست آيد و اين كار نزد ايشان متداول است . پس چنين مىسرايد : أعرفت بين رويّتين فحنبل * دمنا تلوح كأنّها اسطار « 4 » بنو الرّويّه نيز ديهى در يمن است . رؤيه [ ر ا ى ] بر وزن رؤيه به معنى ديدن . اقليم الرّؤيه از كارگزارى بطليوس است . و اللّه اعلم . باب راء و هاء و آنچه پس از آن‌هاست رهاء « 5 » [ ر ] با الف كشيده و كوتاه هر دو آمده است ، نام شهرى در جزيره ميان موصل و شام با فاصلهء شش فرسنگ است به نام كسى كه بنيانگذار آن بوده يعنى رهاء پسر بلندى پسر مالك پسر دعر ناميده شده است . كلبى در كتاب انساب البلاد به خامهء جخجخ « 6 » چنين گويد : رهاء « 7 » پسر سپند پسر مالك پسر دعر پسر حجر پسر جزيله پسر لخم است . گروهى نيز گفته‌اند به نام رها پسر روم پسر لنطى پسر سام پسر نوح است . بطلميوس گويد : شهر رها در درازاى جغرافيايى هفتاد و دو درجه و سى دقيقه و در پهناى جغرافيايى سى و هفت درجه و سى دقيقه است . طالع آن ستارهء سعد ذابح است . و در « نسر طاير » زير سيزده درجه از سرطان است . پايتخت آن همان اندازه از برج حمل است . در اقليم چهارم است . يحيى بن جرير نصرانى گويد : رها در زبان رومى « اذاسا » ناميده مىشود . به سال ششم از مرگ [ 877 ] اسكندر به دستور سلوكس بنيان نهاده شد چنان كه ما در واژهء « اذاسا » « 8 » ياد كرديم . نسبت به آن را رهاوى گويند . و همچنين است نسبت به قبيلهء رها كه تيره‌اى از مذحج باشد . گروهى از پيشينيان و پسينيان بدينجا نسبت دارند . از پيشينيان : 1 - يحيى پسر بو اسد رهاوى برادر زيد است . « 9 » او از زهرى و از عمر پسر شعيب و جز آن دو روايت دارد . او در سند روايتها دست مىبرد و روايتهاى پاره [ مرسل ] را به هم مىپيوست . پس به روايتهاى او استدلال نمىتوان كرد . مردم شهرش و جز ايشان از وى روايت مىكنند . او به سال 146 درگذشت . 2 - از پسينيان حافظ عبد القاهر پسر عبد اللّه پسر عبد الرحمن رهاوى بو محمد است . او در « رها » زاده شد و در موصل بزرگ شد و مولاى يكى از مردم موصل گرديد . علم بياموخت و حديث بسيار برشنود و در طلب حديث از جزيره به شام و مصر رفت و در اسكندريه از حافظ بو طاهر سلفى حديث برشنود . پس به عراق آمد و از ابن خشّاب و گروهى بسيار برشنود كه از آن طبقه بوده‌اند . پس به اصفهان و نيشابور و مرو و هرات رفت و از استادان آنجاها برشنود . پس به واسط بازگشت و در آنجا برشنود پس به موصل بازگشت و در « دار الحديث مظفرى » مدتى به حديث گويى پرداخت . در پايان در حرّان زيست تا در جمادى يكم سال 612 درگذشت . او مىگفت : زادروزش به سال 536 بوده است . او درستكار و پاكدين بود و بيشتر سفرهايش در جستجوى علم و حديث بود . او بر پاى خود ايستاد و

--> ( 1 ) . بطن الرويل سپرى براى « لياح » است و از آنجا تا ابقاء الحريدا به مكنس مىرسد . ن . ك : چ ع 2 : 254 : 5 كه تكرار شده است . ( 2 ) . آيا مىدانيد شبى اسيرانتان در « صمد » ميان « رويه » و « طحال » رانده شدند ؟ ن . ك : چ ع 1 : 627 : 10 . ( 3 ) . در « ريق » و « ضوج » ميان « رؤيّه » و « طحال » بر دشت و كوه بر آيد . ( 4 ) . آيا در ميان « رويّه » و « حنبل » « دمن » را مىبينى كه مىدرخشد ؟ ن . ك : چ ع 34602 : 23 . ( 5 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 306 - 307 . ( 6 ) . عبيد الله پسر احمد م 358 . ن . ك : كتابنامه جخجخ با جيم و خاء . ( 7 ) . متن : رها از واژهء كالليرهو ( Callirhoe ) يونانى گرفته شده است . ( لسترنج ص 111 ) . ( 8 ) . چ ع 1 : 171 : 14 . ( 9 ) . ش . ش : 3277 نقل از انساب : 264 ، لباب 2 : 45 ، تاريخ بخارى 8 : 262 ، مجروحين 3 : 110 ، اثير 4 : 261 ، ميزان الاعتدال 4 : 364 .